Featured

چلکام

چو سایت بنده گردیده مه‌آلود
قلم می‌ترسدم از شهر پردود

چه باید گویمت تا که بدانی
چه‌ها که نیست در این تار و این پود

اگرچه گفتنی‌ها بوده بسیار
بخواهم گفت با تو دیر یا زود

عزیزم مهربانی تو کم نیست
چه گلهایی که روئیده از این رود

بدان که از هزاران گفته شد یک
که دانی تو هرآنچه گفتنی بود

نهایت جملگی بودند تاجر
نمیدانم ضرر کردند یا سود

نامه های پست نشده 36

توانست او را قانع کند. می‌گفت وقتی درآمدِ ثابتی نداری مطمئناً در اداره‌ی زندگی به مشکل برمی‌خوری. بیچاره پرسشِ جوابی پیدا نمی‌کرد تا به پدربدهد و این بود که به حالتِ سکون به گوشه‌ای خیره می‌شد. سکوتی که یک دنیا فریاد داشت. و من با چشمانی خیس به درماندگیِ آن دو می‌نگریستم؛ پدری که جگرش خون شده بود و پسری که هیچ راه فراری جز دردخانه و ماهی‌گیری نمی‌دید، تا شاید بتواند لحظه‌ای خود را گم کند. و برای من تماشای اندوهِ آن دو از هر کوهی سنگین‌تر می‌نمود و هیچ دره یا چاره‌ای هم جلوی پایشان دیده نمی‌شد، جز تحمل و فرسودگی.

بعد از هر نزدیکی، ممکن بود کفاره‌ی سنگینی—به نامِ طفل—او را بیازارد؛ ولی مرد با این هوسِ زودگذر به راهِ خود می‌رفت و برایم قانون‌مندیِ طبیعت مضحک می‌نمود. و دریغ که ترازوی عدالت چقدر از شرافت دور بود. کفّه‌ی سنگینش به طرفِ خانمان می‌خمید و این بار نوشته گریه‌آورِ کمان را به اجرا می‌آورد؛ و بیچاره کودکانی که نظاره‌گرِ این بی‌توازنی بودند، که ثمره‌اش چیزی جز پیریِ زودرس برایشان نداشت. به ارمغان نداشت و دریغ که هیچ چاره و راهی جز فرسودن نبود.

مضطربانه به اسمِ دموکراسی خنده‌ام می‌انداخت: آیا کودکانمان در شرایطِ یکسان بزرگ شده‌اند که ما توقعِ برابریِ ایشان را داریم؟ آیا والدین همه یک‌شکل بوده‌اند؟ آیا درک و تحصیلاتشان یکسان بوده؟ برابریِ انسان‌ها یکی از چندین خرافه‌ای است که منِ بی‌سواد از جوامعِ بی‌درکِ امروز می‌شناسم؛ گذاشتنِ مردم در یک صفِ انتظارِ اتوبوس، حماقت را می‌کِشد و برابری مضحک‌تر از این نمی‌تواند باشد. هر وقت کودکان تو برابر بودند، جوامع می‌توانند برابر باشند.

نامه های پست نشده 36

تازگی‌ها از دیدن خودم در آینه وحشت می‌کنم؛ انگار به غریبه‌ای می‌نگرم. غریبه‌ای که به هیچ عنوان قابل اعتماد نیست و همین موضوع باعث هراس من می‌شود. نمی‌دانم تا کجا، یا چقدر، می‌توان به خویش اعتماد کرد. چون شرایطِ مختلف باعث زاده‌شدنِ افکارِ جدید خواهد شد و به نظرم اعتماد کردن به این «خویشتن» جزو حماقت‌های بزرگ است؛ چون انسان آسیب‌پذیر است. از تجربه‌های گذشته و آرزوهای آینده تأثیر می‌گیرد، و همین است که شناختنِ او دشوار می‌شود؛ پس همیشه باید با زیرکیِ زیاد مواظبش بود، چون احتمالِ جا گذاشتنِ آدم در سرِ هر پیچ وجود دارد. انسان موجودی است نقشه‌کش و غیرقابل‌شناخت.

صدای همسایه‌ای را که به‌تازگی ساکن شده بود می‌شنیدم؛ داد و بیدادی که با ناله‌ی دخترِ کوچک‌تر همراهی می‌شد. پرسش‌هایی که همه گویای یک انتخابِ اشتباه بود، و کودکِ بیچاره قربانیِ همان اشتباه. حماقتی که بی‌شک هزینه‌اش گریبانگیرِ دخترِ کوچک شده بود. زن—که نمی‌دانستم مشکلش بزرگ‌تر از این حرف‌هاست—با فریاد، خودش را تخلیه می‌کرد. کودک را در بغل می‌فشرد؛ اما افسوس که همان دستِ مادری، چشمش را کور کرده بود: نمی‌توانست زخم را ببیند، نمی‌توانست دردِ کودک را بفهمد. و افسوس که روابطِ پوسیده‌ی اجتماعی، مصیبتی بزرگ می‌سازد. بیچاره کودکانی که همچنان فرسوده می‌شوند، بی‌جوانه و دریغ.

نامه های پست نشده 35

روزگار عجیبی است که آدم فکر می‌کرد بتواند هر کسی را بیازارد، اما انسانِ امروز با آنچه دارد، تنهایی‌اش را می‌خورد. او با دلهره‌هایش، با تحملِ بارِ سنگینِ زندگی، و با آنچه در دل دارد، از کنارِ همه چیز می‌گذرد. هرگز نخواهد توانست که از خاطراتِ گذشته رها شود، و همیشه در پیِ چیزی است که او را به پیش ببرد. و در واقع، آنچه امروز به او رسید، همان چیزی است که دیروز نادیده گرفته بود.

کودکیِ آدمی در پیِ نگاهِ دیگران شکل می‌گیرد، و آنچه در ذهنش می‌ماند، همان ردّهایی است که از بیرون بر او نشسته‌اند. انسان به آسانی نمی‌تواند از این نشانه‌ها رهایی یابد. اگر چیزی را از دست بدهد، آن خلأ تا سال‌ها با او می‌ماند. و از همین روست که بسیاری از آنچه در زندگی می‌گذرد، به‌سادگی از خاطر نمی‌رود.

گاهی انسان در همان جایی که ایستاده است، می‌فهمد که چقدر از خودش دور شده. به همین دلیل، نگاهش به خودش و به جهان، پر از پرسش می‌شود. آن‌قدر که دیگر نمی‌داند کجا ایستاده و به کدام سو باید برود. و این پرسش‌ها، اگرچه ساده به نظر می‌رسند، اما آدم را تا عمقِ وجودش می‌برند.

نامه های پست نشده 34

صبح که برای قدم زدن می‌رفتم، می‌دیدم که از رو به رویش به روی می‌کشند، ببخشم، یک مقدار احساس مرموزی می‌گرفت که باعث دقت من شد. خوب که نگاهش کردم دیدم قسمت‌هایی از پوزه‌اش از بین رفته، آنچه داشتند معلوم بود. و نشان از درگیری شدیدی می‌داد، درگیری که پای این خلیفه حتماً در آن نزاع احساس می‌شد و به راستی که چقدر لفت خلیفی آزارم می‌داد، نمی‌دانم، بیچاره‌ها که می‌توانند از دست‌آدم شکایت کنند. انسان که هیچ امتیازی برای هیچ حیوانی قائل نخواهد شد، و اشتباه‌های تمام جهان قدرتِ سیر کردنش را نخواهد داشت و تنها خاک گور است که می‌تواند یا آرام کند.

از دور که می‌دیدی خیلی بزرگ می‌نمود یا از روی شنیده‌ها تجسمش مشکل بود. اما به نظر این‌طور می‌آمد که انگار در ذهنش سنگینی آن‌ها، توانایی رسیدن، و به‌راستی چه چیز به دست خودش را می‌شود؟ و بالاخره، وقتی چیزی را به دست خودش می‌کشید، آن‌قدر که شایسته بود، بدان دست می‌یافت، و در عین حال با کسانی که از بی‌تفاوتی‌های خود می‌گفتند، احساس دل‌سوزی می‌کرد و به این نتیجه می‌رسیدم که او مانند ما است، یا بهتر بگویم، زخم‌ها و دغدغه‌های او هم شبیه ماست و گاهی می‌خواهد از آنچه که بر او گذشته است، چیزی از همهمه را از یاد ببرد. و وقتی فکر می‌کردم، می‌دیدم که همه از همان جنس‌اند.

مردم آنگاه عجیبی‌اند که در وصفشان بخواهی و با قوی‌ترین تسکوب‌ها توانایی رصد کردنشان را نخواهی داشت، و به‌راستی که سیاه چاله‌های مخوفی با خود به همراه می‌آوردند، و کودکی مردم سیاهه‌ای بزرگ را تعقیب خواهد کرد. و چون سیاه چاله‌ای تمامِ شخصیت آنان را خواهد بلعید.

او سرپرست بی‌کسی بود، و بسیار به مردم سخن می‌گفت زیرا کودکی‌های بسیار پرچالش را سپری کرده بود. هنگامی از او مورد تحقیر و دور و برهایش قرار می‌گرفت، این حوادث را به لبخند می‌سپرد و برایشان می‌خندید. و در پسِ آن، با تمامِ شخصیت او را به سخره می‌گرفتند. با وجود این، می‌خواست که خوب به زهد و روزگار خود برگردد و از همین رو همیشه در خود آغوش می‌گرفت. من گمان می‌کردم که چرا به‌جای نفاق، به آدمی صدمه می‌زنند؟ مگر چه چیزی از آدمی کم می‌شود؟

نامه های پست نشده 33

خواهند کشید که بتوانی به عده دیگر اثبات عاقل بودن بنمایی. البته نا گفته نماند یکبار اثبات دیوانگی می تواند خطی پررنگ بر روی تمامی صفحات عاقل بودن گذشته بکشد. براستی معما بسیار عجیب است من نمی دانم واضعان قوانین کجا نشسته اند شاید بیچارگان درگیر سر در گمی اند. چون مساحت دیوانگی بسیار پر چالش اند و هر لحظه ممکن است انسان از یکی از این دو صف خارج گردد.افزودن نوشته

خانمان احساساتشان به پرده های گوش متصل است و به همین دلیل از راه شنوایی فوراً عاشق می شوند و دیده های خود را باور نمی کنند دروغ گویان حرفه ای برای راه بدر کردن خانم ها از زبان دروغین استفاده خواهند کرد اما آقایان مشکلاتشان از طریق بینایی عارض خواهد شد و آنها با دیدن عاشق می شوند. معمولا خیلی عجیب به نظر می رسد و هیچ چاره ای هم نیست انگار تقصیر خلقت اولیه است که برای خانمان روی گوش و برای آقایان بر روی چشم ارزش گذاری شده است و از دید هیئت منصفه حضرت آدم بی گناه تشخیص داده شد من که نمی فهمم تو می دانی.

گوساله مریض بود و خوب نمی توانست روی پاهایش بییستد و صاحبش بخاطر اینکه این ضعف حیوان از چشم خریداران دور ماند مانند حیوان را با چوب می زد تا خوب سریعاً بلند شود و گوساله بیچاره با لرزشی که در اندامش افتاده بود از ترس خوردن چوب خود را با زور سرپا نگه می داشت و من در عینی که چشممان خیس شده بود به این فکر می کردم که خداوند به چه چیز خلیفه افتخار کرده بود یعنی ذره ای از این همه پستی به چشم پروردگار نخورده بود من که نمی دانم.

چقدر پوچ و سطحی می نمودند بی هیچ اعماقی و در کنار تو به زندگی ادامه می دادند و فیگور چهره متفکران را هم به خود می گرفتند و ژست آقایان متشخص را در راه رفتن رعایت می کردند برایم خنده دار بود وقتی با آنان دقیق می شدم به قدری پوشالی به نظر می رسیدند که حیرت می آمد که چرا چند خطی وصف شان می کنم و دریغ از آن همه بادی که خود را کرده بودند و هیچ تأثیری روی وزن شخصیت آنان نگذاشته بود و آه و افسوس از تلاشی که شده بود.

نامه های پست نشده 32

گاوی که چندین سال پستانهایش را می‌دوشیدند احساس ناراحتی می‌کرد. اوایل از اینکار لذت می‌برد بخاطر علوفه های زیادی که در آخورش می‌ریختند او فکر می‌کرد برای آنان باارزش است اما بعد از سالیانی دارد متوجه شده بود که آن همه علوفه برای بدست آوردن شیر بیشتر بود که به او می‌دادند. زیرا هر وقت شیرش دچار کمبود می‌شد چنان فشاری به پستانهایش می‌آوردند که آخرین قطره های شیرش را بدوشند و او با چشمانی خیس به یاد امید های پوشالی خود می‌افتاد چگونه متوجه این قضیه نبوده که هر وقت از دادن شیر باز ماند او را سر خواهند برید.

او سوار اسبی بود که به سوی بازار اسب فروشان می‌تاخت شاید توانست اسب خود را بفروشد و اصلا متوجه نبود اسبی که تمام جوانیش را برای سواری او سپری کرده امروز بخاطر پیری نباید بفروش می‌رسید و عجبا که این معادله چقدر پر شرم به نظر می‌رسید و دریغ که حضرت آدم شدنی نبود. و گاهی فکر می‌کردم خداوند به چه چیز آدم افتخار کرده بود من که نمی‌فهمم.

در کنار رود کوچکی در داخل شهر می‌گذشت ایستاده بودم گوشه های رود که آنقدر شهروندان ارجمند آلوده‌اش کرده بودند می‌نگریستم و تاسف می‌خوردم که چشمه به گلهای نرگس سفیدی که در کناره ها روییده بود افتاد عجیب بود یعنی حتی در رودی که آنقدر آلوده‌اش کرده ایم گل می‌روید. شاید گل نمادی از ریشه‌ات باشد که طبیعت به ما می زند و دریغ که پوست خلیفه به قدری ضخیم شده است که امروز او را جزو موجودات نادر بحساب می آورند و آه و افسوس از فاصله ای که با آدمیت خود گرفته ایم.

آبهای عمیق این راحتی ها دچار امواج نخواهند شد. اما آبهای سطحی به راحتی دچار تلاطم و امواج می گردند و با پایان یافتن باد در زمان کمی به حالت قبلی و سکون بر خواهند گشت. اما آبهای عمیق در صورت طوفانی شدن به سادگی دچار آرامش نخواهند گردید. و بی شک با خود تخریبی بهمراه خواهند داشت و عجب اینکه اعماق همچنان نا شناخته خواهند ماند. و آفتاب هم بی شباهت به عمر نیست تا متوجه اش می گردی در حال غروب کردن است و دریغ که ارزان فروختیم و نفهمیدیم.

مانده ام که چرا اثبات دیوانگی انقدر ساده است یعنی در جمعی که همه نشسته اند تو می توانی با بالا آوردن یک پای خود در مدت چند ثانیه دیوانگی خود را به اثبات برسانی اما زمان بسیار زیادی طول …

نامه های پست نشده 31

همه علاقه‌مندان موقع اجرا مورد تشویق تماشاگران قرار گیرند و به این دلیل خیلی پر احساس روی صحنه می‌آیند و دوست دارند نگاه‌های عموم مجذوب آنان شود. و الحق که چقدر انسان به بازیگری علاقه‌مند است و همه به اندازه توانشان صحنه‌های خوب اجرا خواهند کرد صحنه‌های که محو دیدنش خواهی شد و به راستی چه پر توان به نمایش ادامه می‌دهی. مخصوصاً پرده‌های دارم که ما با یک احساس ویژه‌ای به بازیگری می‌پردازیم، خانمی را می‌دیدم که اتفاقاً زولیده در کنار خانواده‌های صاحب عزا نشسته بود که مشکل می‌نمود تشخیص دادن خانواده‌های صاحب عزا با او. چون ساعتی بعد با دور شدن از مکان عزاداری هر کسی ساز خود را می‌نواخت و تنها صاحبان عزا اندوه خود را به منازل خود می‌برند. و دریغ که ما بازیگرانی بسیار قوی در اجرای نمایشات مان هستیم. و الحق هزاران دست مریزادمان باد.

کم کم نمایش داشت رنگ و بوی خود را از دست می‌داد و آدمهای پشت سری تک و توک سالن را ترک می‌کردند. البته تماشچیانی که نزدیک صحنه جا گرفته بودند متوجه این مطلب نمی‌شدند که ازدحام سالن بتدریج در حال کم شدن است آنها به لحاظ نزدیکی به صحنه آنقدر محو اجرا می‌شدند که فرصت نگاه کردن به پشت سر را از دست می‌دادند. و فقط موقعی متوجه این ریزش می‌شدند که هم همه‌ها دیگر گوش خراش نمی‌شد. و آن موقع دیدن صندلی‌های خالی پشت سر برای آنان گویای این مطلب می‌شد که نمایش از جذابیت پیشین برخوردار نبوده و به این دلیل تعداد زیادی در حال ترک کردن صحنه هستند.

هیچ کس را نمی‌توان از کودکی های او دور کرد مگر این امکان وجود دارد که درختی را از ریشه‌هایش جدا کرد. آن موقع می‌شد که کودکی آدمها را از آنان گرفت چون ریشه ها همان کار کودکی آدمیان را انجام می‌دهند و همیشه ارتباط تنگی بین شاخه و ریشه وجود دارد. و جدا کردن این هر دو از همدیگر چه بعید به نظر خواهد رسید و دریغ که چنین است و خواهد بود.

نامه های پست نشده 30

هر کسی بنا به شرایط خویش تصمیم خواهد گرفت شرایط های مختلف افکار خاص خود را خواهد داشت ،موقعی افکارها تغییر خواهد کرد که شرایط ها تغییر کند و این است که به دست بنده مردم می انجامد . شاید گرسنه ای به خاطر یه برری دست به هر کاری بزند . و این گونه می گردد که قضاوت مشکل می نماید چون مردم در شرایط های یکسان نمی باشند . لباسی که مدت کمی باید بپوشی حداقل چند دقیقه ای وقت برای اندازه زدنش خواهی گذاشت که ببینی از کدام کارخانه می آید .

یا از نخ مرغوب استفاده شده یا نه اینکه بدلی بوده ، یا اصلا رنگش به لباسهای دیگر خواهد خورد یا نه اینکه تو ذوق خواهد زد . این همه دقت برای لباسی که نهایت برای یک مجلس استفاده خواهد شد . و چندان هم مهم نخواهد بود ، اما همسری که یک عمر باید که در کنار تو و کودکان تو باشد چرا به خودمان زحمت اندازه زدنش را نمی دهیم . به نژادی که همان نقش کارخانه را انجام خواهد داد ، چقدر راحت چشمانمان را می بندیم و پینه ای ضخیم در گوش خویش جای می دهیم و دریغ و دریغ ! که راهها همچنان دور به نظر خواهد رسید .

دنبال جای بهتری می گشت و هزینه های زیادی هم پرداخت می کرد ، حتى نیم نگاهی هم به سایر ات دیگرمی انداخت تا شاید هنگامیکه زمین امنیت خود را از دست داده باشد بتواند در کرات دیگر به حیات ادامه دهد . او آنقدر هزینه کاوش سایر ات دیگر را می پرداخت که متوجه تخفیف زیستگاه کنونی اش نبود افسوس که نمی فهمید که اگر هزینه های کاوش را صرف زمینی کند که سالیان درازی از خلیفه پذیرا می کند شاید با حفظ موقعیت موجود احتیاجی به گردیدن در کرات دیگر را نداشته باشد .

ولی افسوس که گل خلیفه را چنین سرشته اند . و دور شدن حضرت آدم از سرگردانی چه بعید به نظر خواهد رسید . صدای قار قار کلاغان که استمداد کمک بود حقیر زود به جواب می نشست و تعدادی از کلاغ ها فورا جمع می شدند . و به دادش می رسیدند برایم عجیب بود ما که لقب خلیفه را به دوش می کشیم چقدر بی تفاوت نسبت به کمک خواهی انسانی دیگر بودیم . و به راستی چگونه می توان با دیدن گرسنه ای از غذا لذت برد یا با دیدن بیچاره ای سری راحت روی بالشت گذاشت و خواب هم دید . نمی دانم سرخوشی ما تا کجا ادامه خواهد داشت .

آیا امکان آدم شدن حضرت آدم بود ؟ شاید آری و شاید هم نه

نامه های پست نشده 29

تمام وزن بار ارزشی او کیفش بود، طوری به کیفش می چسبید که انگار تمام ارزشها در کیف او گنجانیده شده بود و بدون کیف هیچ ارزشی نداشت چون مردم کمتر از لقب مهندس و آقای دکتر استفاده می کردند ، و این بود که کمی از وزن شخصیت او می کاست مردم با القاب وزن لازمه را به شخصیت او می بخشیدند و این بود که لقبها سبکی بار روانی او را می گرفت و به پوشال وزن می داد و چه بی چیز می نمود آن روزی که القاب و کیف دستی را از او می گرفتند .

سال نامه عمرم ورق می خورد ، بی هیچ اتفاقی و تنها به مرور گذشته مشغول بودم همان خانه ، همان غذا و همان سفره حتى دوستان دیروزیم به من سلام می کردند در حیرت بودم آیا این سالنامه تکراری نوشته شده است یا بیهوده بد ورق می زنم ، نمی دانم قضاوت مشکل بود .

آیا می توانید حدس بزنید هنگامیکه نفت خلیج به چکه های آخر برسد کودکانمان بابت خرید چه هزینه ای را باید پرداخت کنند . بیایید به واران خودکه بی شک کسی جز کودکانمان نخواهد بود ، رحم کنیم و آنقدر پر اشتها سر سفره اربابان ننشینیم . باشد که بهانه ای برای بخششمان در دست نوه گان خود گذاشته باشیم . و بی شک آینده گان قضاوتمان خواهند کرد .

خطی پر رنگ می کشید ، می پرسیدم چرا آنقدر تلاش می کنی تا بتوانی یک خط کوچک بکشی می گفت تا کمی بیشتر بماند زود پاک نشود می بینم درست می گفت . خط های پر رنگ کمی بیشتر می ماند البته نا گفته نماند که آنها هم در نهایت پاک خواهند شد . عجیب است کلاف سردرگمی بنام خلقت که از آغاز تا پایان همه در هاله ای از ابهام غوطه ورند و اینچنین روی صحنه ایفای نقش می کنند . و چقدر جدی که از عهده این مهم بر می آیند . و انگشت اشاره را به طرف اقلیت منزوی خواهند گرفت . البته ناگفته نماند که همیشه حماقت های جمعی بعد از سالیان دراز ، به قضاوت گذاشته خواهند شد .

اوپک نامه

اوپک ای کاش پول واحدی داشت
زمین را لرزه ای باید که وا داشت

به پشتیبانی چاهای نفتم
نترسم از کس و دیگر نیوفتم

خدا داند که زورم بی شمار است
من این دانم چقدر این استوار است

نگیرم تا ز اربابان دگر وام
که تا کمتر رود پای تو در دام

دریغ از درک این اوضاع خویشم
که گردیده سفید این مو و ریشم

که تحریم جهان را ما توانیم
فقط یک ذره ای باید بدانیم