نامه های پست نشده 35

روزگار عجیبی است که آدم فکر می‌کرد بتواند هر کسی را بیازارد، اما انسانِ امروز با آنچه دارد، تنهایی‌اش را می‌خورد. او با دلهره‌هایش، با تحملِ بارِ سنگینِ زندگی، و با آنچه در دل دارد، از کنارِ همه چیز می‌گذرد. هرگز نخواهد توانست که از خاطراتِ گذشته رها شود، و همیشه در پیِ چیزی است که او را به پیش ببرد. و در واقع، آنچه امروز به او رسید، همان چیزی است که دیروز نادیده گرفته بود.

کودکیِ آدمی در پیِ نگاهِ دیگران شکل می‌گیرد، و آنچه در ذهنش می‌ماند، همان ردّهایی است که از بیرون بر او نشسته‌اند. انسان به آسانی نمی‌تواند از این نشانه‌ها رهایی یابد. اگر چیزی را از دست بدهد، آن خلأ تا سال‌ها با او می‌ماند. و از همین روست که بسیاری از آنچه در زندگی می‌گذرد، به‌سادگی از خاطر نمی‌رود.

گاهی انسان در همان جایی که ایستاده است، می‌فهمد که چقدر از خودش دور شده. به همین دلیل، نگاهش به خودش و به جهان، پر از پرسش می‌شود. آن‌قدر که دیگر نمی‌داند کجا ایستاده و به کدام سو باید برود. و این پرسش‌ها، اگرچه ساده به نظر می‌رسند، اما آدم را تا عمقِ وجودش می‌برند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *