توانست او را قانع کند. میگفت وقتی درآمدِ ثابتی نداری مطمئناً در ادارهی زندگی به مشکل برمیخوری. بیچاره پرسشِ جوابی پیدا نمیکرد تا به پدربدهد و این بود که به حالتِ سکون به گوشهای خیره میشد. سکوتی که یک دنیا فریاد داشت. و من با چشمانی خیس به درماندگیِ آن دو مینگریستم؛ پدری که جگرش خون شده بود و پسری که هیچ راه فراری جز دردخانه و ماهیگیری نمیدید، تا شاید بتواند لحظهای خود را گم کند. و برای من تماشای اندوهِ آن دو از هر کوهی سنگینتر مینمود و هیچ دره یا چارهای هم جلوی پایشان دیده نمیشد، جز تحمل و فرسودگی.
بعد از هر نزدیکی، ممکن بود کفارهی سنگینی—به نامِ طفل—او را بیازارد؛ ولی مرد با این هوسِ زودگذر به راهِ خود میرفت و برایم قانونمندیِ طبیعت مضحک مینمود. و دریغ که ترازوی عدالت چقدر از شرافت دور بود. کفّهی سنگینش به طرفِ خانمان میخمید و این بار نوشته گریهآورِ کمان را به اجرا میآورد؛ و بیچاره کودکانی که نظارهگرِ این بیتوازنی بودند، که ثمرهاش چیزی جز پیریِ زودرس برایشان نداشت. به ارمغان نداشت و دریغ که هیچ چاره و راهی جز فرسودن نبود.
مضطربانه به اسمِ دموکراسی خندهام میانداخت: آیا کودکانمان در شرایطِ یکسان بزرگ شدهاند که ما توقعِ برابریِ ایشان را داریم؟ آیا والدین همه یکشکل بودهاند؟ آیا درک و تحصیلاتشان یکسان بوده؟ برابریِ انسانها یکی از چندین خرافهای است که منِ بیسواد از جوامعِ بیدرکِ امروز میشناسم؛ گذاشتنِ مردم در یک صفِ انتظارِ اتوبوس، حماقت را میکِشد و برابری مضحکتر از این نمیتواند باشد. هر وقت کودکان تو برابر بودند، جوامع میتوانند برابر باشند.
