غم خنده

عیالم می‌کند شب‌ها دعایی
که می‌گردد حقوق من هوایی

بگویم نازنینم همسر من
دعای تو شده درد سر من

نمیدانی شب گوجه فرنگیست
شکم سیر کردنم نوعی زرنگیست

ز مرغ و گوشت دیگر تو مزن حرف
برفتند جملگی در زیر آن برف

نباشد هیچ راهی سوی قافم
اگرچه صد دعا بستی به نافم

حقوقم تا که دیگر پَر نگیرد
صدای حضرت غُر سرنگیرد!

قبوض بنده گشته چون معما
که بی‌شک می‌شود هرماه پیدا

نمیدانم چه باید گویمت دوست
ز بنده قبض‌هایم کنده است پوست

نمیدانم کجا باید گریزم
از این قبض فراوان ریز ریزم

خدا رحمی کند بر حال مسکین
که تا کمتر شود طنزم نمکین

همان به آب قند باشد کنارم
نیفتد تا که پایین این فشارم

دهم توضیح در غم خنده بعد
که شاید من روم با طالع سعد

عیال نامه

عیالم نوه‌ی حوا بودست
کلاه آدمی را او ربودست

چه دانی درد این بیچاره را تو
ببینی تا کجایم پر ز دودست

اگر یک وقت بحثش را کشم پیش
خدا داند کیلومتری ز رودست!

سخن کم‌کم کشیده چون دوپهلو
حقایق قسمتی از طنز بودست

نمیدانم قضاوت مشکل است دوست
همه سرچشمه‌هایم آلودست

زن ذلیلی

نیم بنده از آن ذلیلان زن
که بر گردنم تا نهند یک رسن

به این علتم گشته‌ام در به در
گهی در یسار و گهی در یمن

چقدر پرهزینه است عشق بلاد
کتم را ببین گشته شکل کفن

به لب دارند لبخند جمع کنون
چه دانم چقدر بوده‌اند مثل من

چرا عده‌ای می‌کنند اعتراف
دگر عده هرگز نگویند سخن

بیا جان من بگذر از قشقرق
مکن جنگ برپا تو در انجمن

گزارش

چو تامینم بود هم اشتباهی
بگو از بنده مسکین چه خواهی

حقوقم می‌رود هر سال بالا
نهند در پیش من یک کوره راهی

چقدر تلخ است جانم خنده طنز
تمام خواب‌ها بودست واهی

چو سرمای زمستان هست در پیش
گذارند بر سرم هر دم کلاهی

به سوی آسمان دستم شود باز
به فریادم رسد شاید الهی

کفایت گر نکرده این گزارش
دهیم توضیح ما بعداً شفاهی

اپک نامه

اپک ای کاش پول واحدی داشت
زمین را لرزه ای باید که وا داشت

به پشتیبانی چاه هــای نفتــم
نترسم از کــس و دیگــر نیفتم

خدا داند که زورم بیشمار اسـت
چه گویم که چقدر این استوار است

نگیـرم تـا ز اربابان دگــر وام
که تا کمتر رود پـای تــو در دام

دریغ از درک این اوضاع خویشم
که گردیده سفید این مـو و ریشم

که تحریم جهـان را ما توانیــم
فقط یــک ذره ای باید بدانیـم

چلکام

چو سایت بنده گردیده مه‌آلود
قلم می‌ترسدم از شهر پردود

چه باید گویمت تا که بدانی
چه‌ها که نیست در این تار و این پود

اگرچه گفتنی‌ها بوده بسیار
بخواهم گفت با تو دیر یا زود

عزیزم مهربانی تو کم نیست
چه گلهایی که روئیده از این رود

بدان که از هزاران گفته شد یک
که دانی تو هرآنچه گفتنی بود

نهایت جملگی بودند تاجر
نمیدانم ضرر کردند یا سود