شکرخنده9

صد شکر که دل در طلبش کنده ز جا شد
وین باقی عمرش همه را میل فنا شد

در بحر خیالش چه کند گر ندهد جان
آن غرقه که از قایق تدبیر جدا شد

با حیله و تلبیس وصالش نتوان یافت
بیچاره هر آن کس که در این راه خطا شد

در پیش قدش لاف سر و جان ز چه بافند
این دو چه متاعی است که قابل به بها باشد

افسوس که آن مردک بی‌دین و مروت
افکار کجش باعث صد جور و جفا شد

آن واشه پر کبر که مرغان بزدی چنگ
دیدم که به اندام تنش چنگ قضا شد

گر نیست تو را عبرت از این روزه عنایت
عقلت به یقین راهی اضداد شفا شد

شکرخنده8

به روی تو چه تشبیه سازم ای مه
ز دردت از کجا آغازم ای مه

نمی‌دانی که هجرت صبر ما برد
زبان خاموش و دل آوازم ای مه

از آن زلف محبت چون شوم دور
چه گویم خود کجا اندازم ای مه

برم حسرت به مرغان غزل خوان
که جغد پیر و بی‌آوازم ای مه

اگر امید دیداری دگر بود
سر و جان را به آن در بازم ای مه

ز جان اسمی چرا آرد عنایت
هر آن چیزی که دارم بازم ای مه

شکرخنده7

چنان آن عارضش ما را ز دنیا بی‌خبر کرده
که گویی مهر شیرینست بر خسرو اثر کرده

زبان شکوه بلبل چه سود آرد ز هجر گل
همانا ماتم مجنون که لیلایش سفر کرده

طمع از گنبد آبی ببر گر صاحب مغزی
کز عشق یوسف مصری زلیخا خون جگر کرده

جهان را واگذاریمش به اهل بت پرستانش
هوای دین ما اکنون طلب دین دگر کرده

ز شوق قد رعنایش دو چشمم منتظر دائم
چه گردد گر کسی گوید که آن رعنا نظر کرده

شکرخنده6

آن که در باغش خرامم باغ گلزار تره1 است
زین سبب رخسار ما مایل به رخسار تره است

گر شود روزی تره غایب ز پیش چشممان
نایبی بر ما گزیند کو ز اقشار تره است

در محیط ما مدام آید نسیم بوی او
گردش دوار امزاجم ز پرگار تره است

آن حکایت‌ها که از خلق پری‌رویان کنند
گوشه‌ی چشمی ز کردار و ز رفتار تره است

مردمان میل غزل یا که قصیده می‌کنند
مرغ طبع ما نگر در دام اشعار تره است

شعر ما گر کوچه و بازار را شد جلوه‌گر
ذوق ما در گرو مصرف بسیار تره است

1: غذای محلی گیلانی

شکرخنده5

چون دشت بی آب و علف گردیده این گلزار من
پاشد فلک افسردگی هر لحظه بر رخسار من

هردم به رنگ تازه‌ای می‌گردد این چرخ و فلک
شکرا که ثابت مانده است این دفتر و خودکار من

فصل بهار است و همه مرغان به فکر روی گل
ما را عذابی شد الیم این رشته افکار من

مجنون که از عشق رخ لیلی به صحرا شد نهان
فرزانه و عاقل شود گر بشنود اظهار من

آن کس که دارد می به خم سر را ببندد او نکو
در گوش خود گیرد همین یک مصرع از اشعار من

شکرخنده4

کمی خواهم تو را گویم ز منزل
که دانی تا کجایم رفته در گل

که دارم از گذشته یادگاری
گلویم را گرفت او در کناری

که ذوق طنز را بنما تو خاموش
نمایم بنده هم باجت فراموش

از آن روزم قلم ترسیده از او
شوم در رعشه چون آید همان بو

به سوی دخترانم ساز گیرم
خدا یاری کند پرواز گیرم

شکرخنده3

باز میلم می‌کشد سوی قلم
تا که بر لوحی همی‌گردد علم

تا بدانی روزگار دون پرست
هر زمان در فکر مکری دیگر است

عاقل آن کس که نشد ایمن از او
خوش به حال آن که دیدش پشت و رو

زیر و رویش یک جهان فرق است و بس
دارم امیدی به آن فریادرس

تا که آسان گیردم او امتحان
ای فدای خال زیرینش بتان

شکرخنده2

بی‌خبر از دفترم خودکار من
بی‌خبر از مرکزم پرگار من

وصف حسن خوب‌رویان مثنوی
لیک عاجز از بیان گفتار من

صحبت نرگس نگو دیگر به من
خار و خس پیچیده در گلزار من

چشم دریابانیت بی‌حاصل است
موج مجنون می‌زند رفتار من

عشق آن باشد که بر دارت کند
تا که گویندت همه سردار من

شکرخنده1

دلم خواهد شبی را تا سحر از درد دل گویم
غبار شیشه دل را به آب دیدگان شویم

فتد اشک زلال من ز دیده روی پاهایم
سخن از مثنوی خارج ولیکن گوش می‌جویم

تو بر تار تنم لرزش فکندی ای نوازنده
نمی‌دانی که تو مشغول و من هم گوشه‌ای مویم

ندارد بو گلی را که نهادی زندگی نامش
به امیدی ولی مسکین همه روزه همی‌بویم

گوشی شکسته

شدم آزاد من از دست گوشی
چو دیدم که شکست و شد فروشی

خیال من چنان گردیده راحت
نخواهد آمد از حوا خروشی

نیاید هیچ آلارمی ز حوا
لباس جنگ را بهتر نپوشی

گمانم آخر عمری شده خوب
گرفته جای مانتو او روپوشی

عزیزم شد قبول آخر دعایم
برفت از حضرتش هم عقل و هوشی

خدایا رحم کن بر بنده خرد
که آید مژده‌ای یا که سروشی

خیالم حضرت حوا شده لال
چو بیند بنده را کر گشته گوشی

به درگاهت کنم بنده بسی شکر
که در خم‌خانه گشتم جرعه نوشی