شکرخنده19

شتر خواهم دوگانه سوز باشد
به سرعت او شبش چون روز باشد

که در کوه و بیابان او نماند
برایم وعظ خوشبختی بخواند

اگر که سرعت او کم شود نیز
دهم باج حسابی زیر این میز

که میزت معجز عالم در او هست
هزاران نسخه‌ها را می‌توان بست

ضعیفه گر که ماشین خواهد از من
و یا که اشترم را راند از من

روم غاری گزینم راه شیری
بسی قاصد فرستد تا به پیری

شکرخنده18

مکن از ما سوال وضع احوال
که گردیده تهی کیسه از اموال

ز شرح عارضش معذور ما کن
مجو از من صفات آن خط و خال

حقیر از درد پر دردی گدازد
چو آن سیخی که ماند روی منقال

یکی با صد شتر زر می‌کند حمل
یکی چون ما گدای نصف مثقال

به آخر کی رسد این ماه جاری
که بسته شد به من دست و کت و بال

عنایت شکوه کمتر کن ز اوضاع
گهی اطلس به تن گه چیت و متقال

شکرخنده17

چرا مرغم صدای غاز دارد
چرا او سعی در اعجاز دارد

مگر تخم خودش را او نبیند
که بانگی این چنین پرساز دارد

دریغا درد بی‌دردی امروز
به سوی اوج خود پرواز دارد

چه رانی بر شکیبایی سخن را
که شیدایی به من آواز دارد

چگونه من کنم دل را از او دور
که از مو تا به پایش ناز دارد

شکرخنده16

در جهاز همسرم آلات جنگی دیده‌ام
زین نگاه بر زندگی من بارها لرزیده‌ام

ای عیال جنگجو خفتان رومی بهر چیست؟
یا که پندارند این دامادک بیچاره کیست؟

شایدم بر جنگ توران رهسپارت کرده‌اند
که این همه گرز و نشان و نیزه بارت کرده‌اند

ای غزل قدرت که جنگ عالمت اندیشه نیست
غیر ساز جنگ دانم حضرتت را پیشه نیست

جوشن جنگی فرستادی برای مام من
شربتی از شوکران آورده‌ای در کام من

یک زمانی هم درفش صلح را بالا ببر
تحفه‌ای از مهربانی سوی آن شهلا ببر

دودمانم سر به تعظیمت فرو آورده‌اند
آن خراج ماه و سالت را که دائم داده‌اند

دیگر از چه مهربانی را نمی‌آری قدم
شایدم این آرزو را بایدم بردن عدم!

شکرخنده15

بگفتی سری و باور نمودم
می شادی به این ساغر نمودم

بگفتی خواهد آمد از هوا برف
یقیناً فعل باریدن شود صرف

بگفتی چوب ما پر آب گردد
پریشان خاطری در خواب گردد

بگفتی می‌شود این پشه غولی
ز هر در می‌رسد هر دم رسولی

بگفتی عاقبت این در شود باز
نگارم خواهد آمد با بسی ناز

چنین گفتی و گاهی آنچنانی
مرا بردی به باغ آسمانی

چو یادم می‌فتد حرف‌های دیروز
همه آن خوش خیالی پریروز

تمام وعده‌ها سرخرمنی بود
تبسم ریشه‌اش در دشمنی بود

ولم کن تا که کشک خود بسابم
پتویم را بیاور تا بخوابم

شکرخنده14

قلم بهتر نسازی لخت و عورش
نبینی تا که هرگز سنگ گورش

ز یخبندان فصلش دور داری
هزاران لایه روی نور داری

خواصان را گشایی پرده از راز
درون پرده عامی را نهی باز

همان بهتر که عامی خواب گیرد
ز دوغ و کشک خویشش آب گیرد

اگر نامحرمی آید به بازار
هزاران فتنه‌ها گردد پدیدار

عومان را حذر کردن بباید
به پیشش ناکسان گفتن نشاید

خواصان بایدت معنی ربایند
ز مغز گفته‌ها لایه زدایند

شکرخنده13

خدایا درد من شد همچو کوهی
ندارد ساز من دیگر شکوهی

ز سازم دور شد آن درد زخمه
چو آن عاجز که بنوازد به دخمه

همان عاجز که طنزش پر ز درد است
قیاس آن گلی که از غنچه زرد است

ز من نام و نشانم از چه پرسی
بنه اندرز و پندت زیر کرسی

ز بار عاقلان دیوانه خسته است
ز لاف مدعی قلبم شکسته است

سخن کوته که تا دردم ندانی
برایم وعظ خوشبختی نخوانی

که هر روزی یکی شغل آیدم پیش
گهی گرگ و گهی شیر و گهی میش

شکرخنده12

درختان خزان زده
نسیم را چشم به راهند
و پرستوهای مهاجر
پرواز را
آه که نمی‌دانی بر من چگونه می‌گذرد
زیرا نه منتظر بهار هستم
نه به پرواز امیدوار

شکرخنده11

آنقدر ما را حقارت در نظر افتادشان
چون نگاه پیل مستی که فتد بر چشم موری

مجلس رندان واعظ آنچنان ما را شمرد
که اندر آن از ترس شیران بر حذر گردیده گوری

گیرمت ما را حریف پشه آوردی حساب
این ندانستی که او را هست اندر نیش زوری

صحبت بیدار با بیدار گفتن بهتر است
تا که خواب آلوده را در سر نیفتد حال شوری

بر قلم لطف سخن پیچیده یارم نازنین
همتش نازم که اخمش بهتر از هر جشن و سوری

شکرخنده10

لشکر غم چو می‌کند حمله سوی ولایتم
نیست امیر لشکری تا که کند حمایتم

صفحه کاغذ مرا میل قلم همی‌کشد
چه گویمت که ناتوان ز گفتن روایتم

صحبت اول و ازل پیش من از چه می‌کنی
منتظر رسیدن عاقبت و نهایتم

باد بهار با همه رایحه و طراوتش
نمی‌زند شکوفه‌ای بر تن بی‌کفایتم

میل می و خال لبش، آن نفس دم به دمش
کشته مرا درد و غمش، رفته همه درایتم