شکرخنده29

یکی نامه گرفتیم و بلا شد
چه دانی رنج بنده تا کجا شد

مدیر کل بیلم کس نداند
کز این پست مهم بر ما چه‌ها شد

فلک با رستمم چون کرده همسنگ
چرا درد کمر بر ما عطا شد

تهمتن می‌خورد هر وعده گوری
ولی بر من عدد نانی غذا شد

الهی چرخ از گردش بیفتی
که جمله تیر من سویت خطا شد

شکرخنده28

نمی‌دانم حقوقم چند بخش است
همین دانم که گیر چند نقش است

یکی نقش است بر آبی روانه
که قبضش می‌رسد هر دم به خانه

چو همکارم نماید بخش او را
به جانم می‌کند او سیخ مو را

تو ای همکار خوب و نازنینم
همان بهتر که من بخشت نبینم

نماند از حقوقم یک ریالی
اگر دارد به سر همسر خیالی

و یا میلش کشد گر بر لباسی
نخواهد ماند در جیبم پاپاسی

شکرخنده27

تمام قسطهایم چون که مانده
شدم از سوی همسر بنده رانده

که بهتر وضع خود روشن کنم زود
چقدر باید که این آتش دهد دود

نشاید کردن این وضعم مدارا
چو آن راهی که پر سنگ است و خارا

چگونه راه را باید گذشتن
ز بدبختی چقدر باید نوشتن

که تا گوشَت خریداری نماید
یقیناً عمر من رفته است شاید

چه سود ار بین گوشان خلایق
یکی پیدا شود که او بوده لایق

که خسته می‌شوی آخر ز گفتن
پتویت را بیاور بهر خفتن

چرا هر سو نمایی شانه را خم
چرا عمر قلم را هم کنی کم

نخواهد سنگ نرمی را پذیرد
مگر اینکه به پتکی او بمیرد

شکرخنده26

چون زدم ارقام را بر همدگر
بر کشیدم خرج ماهانه بدر

دیدم اندر گود آن شیر دلیر
کرده آن نخجیر را همچون خمیر

خرج روزانه قیاس شیر بود
مزد ماهانه غزال پیر بود

مجلس شور من و مام و عیال
ره به جایی کی برد اندر خیال

این طرف آهن به تن پور پشنگ
آن طرف عاجز یکی عریان و منگ

این طرف سالار مقدونی تبار
آن طرف کوری فتاده در فرار

این طرف یک گله گرگ انتظار
آن طرف گاوی دویده مرغزار

این طرف یوزی کمین دره‌ای
آن طرف گم کرده آغل بره‌ای

مثنوی از حد گذشت و رنج هم
نادر بیچاره گم شد، گنج هم

چشم دیدن نیست آن چشمان سر
بایدت دیدن از آن چشم بصر

مرغ طبعی که نشیند شاخ خشک
آید از سویش مداماً عطر مشک

شکرخنده25

میزنم ارقام را بر همدگر
تا که آید خرج نوروزی بدر

ای رئیس سلب آسایش عیال
چند گویم من به تو از خط و خال

وقت آن آمد که بیدارت کنم
واقف اوضاع و اسرارت کنم

تا بدانی قدر شندرغاز من
رقص آری زندگی با ساز من

لوبیا و لپه و کشک و نخود
می‌کشاند این ضمیرم را به خود

صورت ارزاق با مهر جناب
گشته بر دستان این بنده کتاب

گه به جنس و گه به جیبم خیره‌ام
ای فلک ترشید آخر شیره‌ام

شکرخنده24

مگو اصلا دگر از هیچ راهی
که از شب هیچ ناید جز سیاهی

از آن بادی که بی‌هنگام برخاست
نه خرمن ماند و نه شاخه کوهی

ز پر دردی بود بینی اگر تو
نشیند بر رخم لبخند گاهی

قلم را گویمش ساکت بشیند
بسوزان دفترم را گر که خواهی

چو از سرما گذشتی یاد من آر
که درد و رنج را بودم فکاهی

شکرخنده23

بعد سگ چون خوک می‌گردد عیان
بهتر آن‌که مدتی گردی نهان

تا که این آب افتد از این آسیاب
شهر توران ماند و افراسیاب

عاقلان در پشت هم مخفی شوند
جاهلان تبدیل بر افعی شوند

چون که درک خوک باشد در نظر
باید از اول نمایی تو حذر

بعد مبحث‌های بی حد و حساب
عقل گوید که ببندی تو کتاب

شکرخنده22

چه گویم تا کجایم رفته در گل
نمی‌دانم چه سازم حل مشکل

حقوقم گیر کرده روی قسطم
تمام گوش را من پنبه بستم

که تا غرغر به گوش من نیاید
نگه کردن به این همسر نشاید

چنان در رعشه افتم از حسابش
نبیند هیچکس یارب کتابش

که روح حضرتت را می‌کند قبض
گرفته همچنان بی‌رحم این نبض

شکرخنده21

عیالم از حسابم بی‌خبر بود
وگرنه صحبت از داس و تبر بود

که در جیب و حسابم نیست دینار
اگرچه گشته‌ام عمری چو پرگار

به سوی خنده‌های غم نهم پا
نشانی نیست از شادی به یک جا

روم نالان پی اجداد خویشم
دهم توضیح از اوضاع ریشم

که ای آدم ز حوا گر بپرسی
ز ترس او روم من زیر کرسی

شکرخنده20

خدایا تو دانی که دیگم تهی است
به کفگیر دست بردنم ابلهی است

صدای ته دیگ چون راست شد
بسی رنگ خوبان که چون ماست شد

چه گویم تورا من عزیزم بهار1
اشاراتی از یک بود در هزار

همان به به‌هم کم زنم آش را
نگیرد نخود رنگ این ماش را

که آشم ندارد به روغن گذار
بباید که پا را نهم در فرار

که صحبت دراز است و نغزش کم است
چو همکار ماند که مغزش کم است

1: بهاره (دخترم)