ترافیک نامه 2

شدم خسته من از بحث گرافیک
دوباره سر کشیدم در ترافیک

شلوغی هست بیشتر از توانم
زده پرسه یک عمری در روانم

کشد میلم دوباره سوی گاری
و شاید هم خرم اسبی سواری

چهار نعلی گریزم من ز تهران
یکی قاصد فرستم سوی گیلان

پناهنده شوم من در بیابان
ندارد نسخه‌ای درد خیابان

خیابان همچو غولی بی‌سر و دم
کشاند مردمان را زیر این ثم

یکی مردی همی‌خواهد توانا
که دارد نقشه‌های خوب و دانا

و شاید فرصتی کم مانده باشد
کم است آن که زمان را خوانده باشد

بیایید تا که زود است ما بجنبیم
غبار روزگاران را بروبیم

که تا بخشند ما را کودکانی
که بعد از ما بخواهند زندگانی

ترافیک نامه 1

کتابی بنده خواهم با گرافیک
که تا کمتر بمانم در ترافیک

که کابوسی از این بدتر نشاید
یقیناً از بیابان رفت باید

خیابان که شلوغ و پر عذاب است
دل این شهروندان هم کباب است

که تهران همچو تورانم نماید
گذر کردن خیابان را نشاید

بیا زالم یکی پر را بسوزان
تو این مجموعه‌ی شر را بسوزان

چو تهمینه هوای شهر گیرد
نمی‌دانی چقدرم قهر گیرد

ندارد رستمت راه فراری
ندیده در خیابان او شکاری

غمی جانکاه آید در روانش
بسوزد تا به مغز استخوانش

بگویم روح رودابه چه گویی
از این بیچاره‌ی رستم چه جویی

که رخشش سرعتی دیگر ندارد
ز بس که در خیابان ایست آرد

زمانی می‌زدم هر روز گوری
به سرعت رخش را هم بود زوری

سر هر چهارراهی گاهگاهی
نماید رخش من بر من نگاهی

نگاهش ملتمس از درد و غم هست
گذر کردن چنان با دود و دم هست

که می‌گردی پشیمان آخر کار
دلت خواهد روی در زیر آوار

پشیمان می‌شوی آخر ز تهران
روی با اهل بیتت سوی توران

باجناق نامه 2

به سوی دفتر شش آمدم باز
که تا ریسم همان پشم سرآغاز

پناهم او بود در گیر و دارم
ندارم شکوه‌ای گر کرد خارم

که او بینای قلب این خلیفه است
تمام حکمتش با ما لطیفه است

که توفیقم دهد تا از دیارش
نباشم وقت پرسش شرمسارش

دوباره باز گردم سوی آن ذکر
که می‌آزاردم هر دم همان فکر

یکایک گفتگوهای نهانی
چنان سازد پریشانم که دانی

که گر بار گناهم بوده بسیار
شما را هم نبوده خیری از بار

اگر لنگید اسبم در سواری
ندیدم من نگاهی جز به خاری

اگر بودم به سان تشنه در راه
ندیدم غیرتی از هیچ همراه

اگر باشد ترازویی به انصاف
نبوده دفتری خالی از اوصاف

اگر گوشی ز اسم من رمیده است
زبان مردمان دانم چریده است

ولی افسوس تا زر در میان است
جوانمردی به کنجی در نهان است

بیایید و گذاریدم کناره
فدای آن رخ زیبا بهاره1

که عالم هیچ و پوچ است در کنارش
تمام هستیم بادا نثارش

ببخشیدم اگر رفتم به آن سو
که آمد لحظه‌ای بر من از آن بو

همان بویی که مغزم را خراشد
چو نجاری که چوبی را تراشد

دگر تاب قلم رفته ز دستم
ندارم اختیاری چون که مستم

قلم را گویمش برگرد از راه
که آید از درون من دو صد آه

ز گل گفتی و دردم بیشتر شد
گمانم که به جانم نیشتر شد

1: بهاره دخترم

باجناق نامه 1

به مرغ طبع قلم همساز کردم
روایت را به هجو انباز کردم

همان هجوی که قبلا گفته آمد
یکایک در شاهان سفته آمد

ز نو برگیرم این کلک فقیرم
همان بهتر که همسازی نگیرم

اگرچه داردش در خود بسی گنج
ولی باید که روحت را دهی رنج

همان رنجی که گل پژمرده گردد
تمام برگ او افسرده گردد

که طبع مرغ و اردک فرق دارد
یکی را شاد و دیگر غرق دارد

به شط بط می‌نماید دلنوازی
از امواج مهیبش هست راضی

ولی بیچاره مرغ از این هنر دور
مگر اینکه همی‌رانند با زور

پریشان نامه 2

پریشان نامه‌ها را برده‌ام دست
چه دانی حال این گوینده مست

به قدری ضرب و تقسیمم روان است
که اقلیدس به پشت من دوان است

فقط چون از سر برج می‌هراسم
فراری می‌شود از من حواسم

چنان ضربی به پیشم گشته انبار
که درد من شده در حد خروار

به قدری یک گریزد از یگانم
که می‌پاشد به آخر هم روانم

چرا باید چنین وضعی کشم پیش
که باشد در گرو هر گوشه‌ای ریش

همان بهتر که باشم بی‌سوادی
دهم این دفترم را هم به بادی

پریشان نامه 1

در باد نبودم
با باد بودم
پیمودنی عبث مدار پوچ را
آنگاه که نشسته بود
بر شاخه‌های اگر
هزار پرنده امید
می‌شنیدم زمزمه‌های کوچ را
کشتی نشستگان شایدهایم
امواج بایدها را چه نفسگیر پارو می‌کشد
تا شایدی دیگر سوسو زند ساحلی آرام
به باور کودکانم

شکرخنده33

چو می‌پیچند نسخه بهر بنده
نمی‌دانم که گریم یا که خنده

یقیناً یادشان رفته گذشته
که خطی آن قدر درهم نوشته

که اکنون پند و اندرزم نمایند
به روی مهربانی در گشایند

بدم آید از اینگونه خلایق
که خود بی‌اشتباه دانند و لایق

به قدری باز درد من فزون است
کز حدّ گفتن بنده برون است

که پندم می‌دهند حق‌ها به جانب
دریغ از اینکه اصلاً نیست کاتب

شکرخنده32

احوال چه پرسی که ز حالم خبری نیست
تدبیر چه گویی کز آن هم ثمری نیست

افتاده در این دور، خرابیم و خماریم
دردا که به ما ساقی ما را گذری نیست

گفتیم دمی با خرد و عقل نشینیم
دیدیم که عقل و خردم کم خطری نیست

امید پرید از قفس و باز نیامد
افسوس که از پر زدن وی اثری نیست

دل رفت، بدان زلف درازی که چو یلدا
از بس که سیاه است امید سحری نیست

شکرخنده31

درد بی‌درمان نسیب بنده، درمان از شماست
این چنین دردی چه خوش باشد که دیدارت دواست

دل زما دزدیدی و ما را خبر از خود نشد
گه به جرم دزدیت گیرند، الحق که رواست

هرکسی گردیدن چشمت ببیند چون حقیر
راهی دارالشفا گردد که دردت بی‌دواست

می‌پزم در سر خیال وصل شاهان با گدا
فکر کوته بین که میلش از کجاها تا کجاست

صد شتر آورده‌ام تا بار نازت را کشند
گر که باری باز بر دوشم نهی این دل رضاست

عمر ما در طلب میل وصال تو گذشت
گر شود یا نشود آن همه تدبیر قضاست

پنبه نقل غزل بهر جمالت رشته‌ام
تا بدانی رتبنت در صد هزاران جزوه‌هاست

شکرخنده30

الهی پر و بال دیگر بده
از این در نشد از دگر در بده

در بی‌کران که تو را هست باز
نباید که گفتن به تو هیچ راز

که دانای کلی تو را گفته‌اند
به رویت هزاران مَلِک سجده‌اند

زمین و زمان جمله بهر تو هست
که تدبیر پیشت بخواهد شکست

نخواهی اجازت ز جایی دهند
اگر که طلا جای سنگی نهند

بیا و نگاهی به سویم نما
تویی دردها را تماماً شفا

گذر از همه اشتباهات پیش
من و کوله‌ای از گناهان خویش

ندارم بجز بارگاهت پناه
تو گمگشتگان را کشانی به راه