عیال نامه

به پیشش که باشد مرا زندگی
سعادت نماید کنم بندگی

فقط قصد من بوده شوخی و نرد
خدایا نگردد دلش پر ز درد

گر عالم به یکسر به یکسو نهند
دگر سو ز خوبش یکی مو نهند

فلک دیده‌ام را کند پر ز خاک
اگر آیدم دیده جز موی پاک

به دفتر قلم خسته گشته کنون
نشاید که راندن به زور فنون

همان به که ختمش دهم نامه را
گریزانم این ذوق مستانه را

سال خروس

دو به جمع دو نشد حاصل چهار
مانده‌ام زین جمع و تفریق بهار

گر که یک با یک نگردد هم‌قرین
ای خدا رحمی نما بر کمترین

راه در رفتی نشان من بده
خود خفتان و کمان من بده

دفترم را جمع بیجا بسته‌ام
از ممیز بودن خود خسته‌ام

تا بپوشم من لباس جنگ را
سر ببرّم این خروس لنگ را

سال گوسفند

سال گوسفند است و من گاوم هنوز
از چه می‌گویی سخن خوابم هنوز

اسب بودم که این چنین بختم نشست
گوسفندی از پی اسبم بجست

نی ز قصابان نماید او حذر
نی ز ترس گرگ باشد در خطر

دنبه خویشش به پرواری دهد
مردم بیچاره را خواری دهد

قیمتش هر روز بالا می‌رود
از زمین او تا ثریا می‌رود

دست شیران هم دگر ناید به او
گر که عمری صرف آرند جستجو

خواستم درپیچمش این راز را
نشنود نامحرمی این ساز را

گوسفندی نقش آمد در کتاب
تا که ناید حرف‌ها از تو حساب

قصه کوته که این چه بود و آن چه بود
گفتن بیجا عزیز من چه سود

سال اسب

بیا جانم که ماهی از بهار است
لگام اسب دست شهریار است

چه گویم خوبیش که بی‌شمار است
همه بدبختی از من در فرار است

چرا دلبر فغان تو ز بار است
ز خانه گویم و گویی که غار است

اگر مشکل به پشت من سوار است
نسیب من ز گل یک دسته خار است

ز شرب می‌کده من را خمار است
مخور غصه که اینم در گذار است

چرا دلبر فغان تو ز بار است
ز خانه گویم و گویی که نار است

هوای ملک آنقدر مشک بار است
گمانم می‌رسد که قندهار است

حقوق من یکی پاکت خیار است
چنین مهری سبب اسفندیار است

چرا دلبر فغان تو ز بار است
ز خانه گویم و گویی که نار است

اگر همسایه مرغش در کنار است
بدان که حضرتش والاتبار است

تو را هم این قضیه روی کار است
که غله سوی تو همچون قطار است

چرا دلبر فغان تو ز بار است
ز خانه گویم و گویی که نار است

فغان مادر آید که نهار است
دگر هنگام قطع این مدار است

هر آنچه گفته‌ام یک از هزار است
نماد زخم من آن نیش مار است

چرا دلبر فغان تو ز بار است
ز خانه گویم و گویی که نار است

کشم شیهه که دانم سبزه‌زار است
زنم جفتک که اینم روزگار است

غم و غصه همه از من کنار است
چه گویم نکته‌های بی‌شمار است

چرا دلبر فغان تو ز بار است
ز خانه گویم و گویی که نار است

گلایدرنامه2

چو یادم فتد جمله کاران پیش
من و کیسه‌ی اشتباهات خویش

یقیناً گلایدر برای من است
سخن کاملاً واضح و روشن است

منم آنکه باید سوارم کنند
بسان یکی اسب بارم کنند

چه‌ها که ندارم من از اشتباه
که یک کوه باشد به پشتم گناه

خدایا تو توفیق دارم نسیب
گشا راه شادی برایم حبیب

که دمّ گلایدر اگر برشکست
ندارم دگر هیچ جای نشست

و یا گر که کنده شود بال او
نپرسد دگر هیچکس حال او

کجا باید آن را فرود آورم
ندارم سپندی که دود آورم

گلایدرنامه1

گلایدر چو دیدم به یادم فتاد
که حتماً از این نقشه باشیم شاد

بباید که ترغیب پرواز گفت
از آخر همه تا به آغاز گفت

که تا میل او سوی بالا رود
زمین درنوردد ثریا رود

موتور را کنی دستکاری خوب
نهی لای چرخش کمی هم تو چوب

عیالت سوارش چو گردید او
به هفتاد پشتش بخندید او

نما مجلس رقص و شادی به پا
نیابی نشان از غمت هیچ جا

که فتنه به سوی سما پر گرفت
زمین را همه شادی از سر گرفت

بزن تو دگر جفتک بی‌شمار
نیاید گلایدر زمین تا بهار

چو باد زمستان به بالا وزد
گمانم که لای درختان خزد

که تا از دم برف و باران و باد
نشیند به یک گوشه، یابد نجات

و شاید ملخ بشکند در مسیر
شود در هوا آن عیالت اسیر

که مفقود گردد یقیناً اثر
نداری دگر در مسیرت خطر

حوانامه3

همه دانند حرف من همین است
که گویم خوبشان زیر زمین است

که تا جنباند آن الحد ز رویش
ملک تندی بخواهد رفت سویش

که ای حوا عذاب آدمیت
چرا گل سازی آب آدمیت

از آن ترسم که از دفتر گریزی
تمام خون آدم را بریزی

که آدم آنچنان درگیر مال است
که حرف تو همیشه قیل و قال است

حوانامه2

گفته بودند که وامی بدهند بهر طلاق
شاید این امر شود به کل حوا ابلاغ

تا که دیگر نستانند از آدم سفته
گیر بازار بود همسر حتی خفته

دیدن روی عزیزان همه‌اش دردسر است
پیچش نسخه بازار بدان سربه‌سر است

تا نکندند همه جیب تو از آستری
کی رضایت بنویسند که تو ماست‌تری

چه کنم نیست دگر حوصله‌ام طاقت جوش
بی‌خودی بود همه کردن آن جوش و خروش

عاقبت چون به دل خاک بباید خوابید
روح آدم همه را حضرت حوا سابید

حوانامه1

به نام او که دانای جهان است
به اعماق مسائل نکته‌دان است

دوباره بازگردم سوی دردم
بگویم از چه بابت روی زردم

از اوضاع مضارع یا که ماضی
روم از دست همسر پیش قاضی

بگویم شرح تنبیهات خویشم
که از پا سرکشیده تا به ریشم

بدانی رنج و درد این قفس را
که بالش می‌نهد رو نفس را

به قدر دل به خواهش باد آید
مرا از رنج آدم یاد آید

تو ای مام بزرگ و مهربانم
منم مانند آدم بی‌زبانم

ترافیک نامه 3

چه گویم من تو را از تخت و پایه
که آخر می‌رود شهری به سایه

به قدری شهر درگیر است با دود
که گیلان ماهیش گردد نمک سود

چه باید گفت و راهی کرد پیدا
نگردد این جماعت تا که شیدا

چو می‌بینی خیابان را گمانت
ملخ حمله نموده سوی جانت

خدایا این همه ماشین کجا بود
مگر دروازه شهرت رها بود

که اسب و اشتر و گاری سرازیر
نموده تخت را آنقدر درگیر