نابرابری

آسمان پر افاده
این زمین نابرابر

کلبه‌های سرد و کوچک
مردمان دیرباور

چهره‌های ابلهانه
جمع و منها رعب‌آور

بی‌ترنم زنده بودن
دیدگاه‌ها خنده‌آور

ریگزار پرمسافت
چشمه‌های گریه‌آور

قله‌های بی‌تکاپو
دره‌های حزن‌آور

این همه در خوش‌خیالی
خوش‌خیالی ندبه‌آور

رقص بید

ای درخت بید من باد از چه می‌لرزاندت
شاید از هجران لیلی گوید و ترساندت

گویدت برگیر پا را عزم راهش ساز کن
بهر دیدار یگانه لیلی‌ات پرواز کن

بینم آن رقص فراغت را که چون آزرده‌ای
پای در گل داری اما دل به ره بنهاده‌ای

بید مجنونی و بادت ساز لیلی می‌زند
که اینچنین در والگی آن تار و پودت می‌تند

کاش بر من هم وزد بادی چنین از بوستان
تا که رقصی درخورش آریم پیش دوستان

آنچنان رقصی که سر از پا ندارد فرق را
به چه شیرین است رودی اینچنینی غرق را

مدح پسرخاله

پسرخاله که میمش پیشوند است
معانی نوشتارش بلند است

نوشتاری که گر بر سنگ خوانی
یقیناً آب می‌گردد به آنی

قلم را بر دوات رنج دارد
چه گویم در ضمیرش گنج دارد

ولی جانم سترون روزگار است
تمام دخل روزانه نهار است

نهاری که ز هجر مرغ نالد
ز درد دوریش چشمان بمالد

که شاید گیردش روزی به چنگال
بسان ببر هندی قلب بنگال

برد پیش عیال و بچه‌هایش
شبی فارغ شود از غصه‌هایش

در ثنای نیچه

کلک او همچون یکی آتشفشان
ذوبش بی‌انتهای جاودان

سوی کلکش کس نیارد پا نهد
ترسد از اینکه ضمیرش جا نهد

گه نسیم و گه یکی توفنده باد
لحظه‌ای نغمه زمانی رعشه، داد

او نهنگی بی‌مهابا سرفراز
بحر را افکنده در سوز و گداز

مرد زرتشتش کجا آید پدید
جامه حکمت ز خود باید درید

بادبان کشتیش در اهتزاز
همچو آن کوهی زمینش را نیاز

حیله روباه

شنیدم از اجدادم حکایت
هزاران پند اندر آن روایت

حدیث حیله‌ی روباه مکار
که از مکرش نهد دمبی چو پرگار

چو بیند در گذر دام بزرگی
به فکرش می‌رسد کار سترگی

به پیش خرس آید او ادب‌وار
که ای شاهی نژادت را سزاوار

اگر بد کرده‌ام بخشندگی کن
به تاریکی دمی رخشندگی کن

منم این بخششت را پاس گویم
هزاران تحفه‌ها بهر تو جویم

چنین گفت و زمانی آنچنانی
دل خرس آمد اندر مهربانی

به راه آشتی پایش روان شد
به سوی باغ خرس ما دوان شد

چو درغلطید خرس ما به آن دام
به یادش آمد آن اندیشه‌ی خام

خیالاتی که از میوه به سر داشت
تمام باغ را او میوه پنداشت

نمی‌دانست صدها کینه باشد
تمام خنده‌ها خود حیله باشد

بگفتا که من از میوه گذشتم
به این دفتر همه مهرت نوشتم

تو این بندم گشا تا ره بیابم
هر آن کشکی که داری من بسابم

بگفتش ای رفیق تندخویم
چه شد که مهر می‌جویی ز رویم

ز مکر من یکی این از هزار است
درخت حیله‌ام دائم به بار است

ندیدی آنچه که باید ببینی
از این دسته گلم خاری بچینی

اگر بر این زمین تحت فشارم
تمام این مخل را لرزه آرم

زنان ده به رقص و به نقاره
نمایندت در این محبس نظاره

بسی باید که چوب خشک یا تر
کنی تو امتحان با دست و با سر

کجای کار را دیدی تو ای دوست
ز دم تا فرق سر خواهد درد پوست

هزینه مردن

چو خواندم نامه آن صادق شفت
تمام جان من از نامه شد چفت1

که گر مردن چنین دارد هزینه
بباید دیگری آرم گزینه

نمودم بررسی من راه‌ها را
تمایز دادم از ره چاه‌ها را

بدیدم راه‌های آن جهانی
یکی گنجی همی‌خواهد نهانی

که تا خود را به نزد پل رسانم
ز بعد پل نشانی را ندانم

که آیا می‌برندم سوی دوزخ
و شاید هم نشینم دشت برزخ

امیدم لطف بی‌حد و حسابش
که بهر من ببندد او کتابش

دوباره بازگردم سوی آن درد
که از ترس مخارج گشته‌ام زرد

کفن را یک وجب سازم به اندام
به زیر خاک گیرم خفته آرام

ملک گر صحبت از کافور گوید
و یا از عاجزم کرباس جوید

نمی‌دانم جواب او چه گویم
از آن مخمس چگونه چاره جویم

1: خیس

ردیف نامه

حقوق برج آینده نمودم نوش جان بنده
گمانم برجکی مانده که گردد مرده‌ام زنده

عیال پر خط و خالم نمی‌پرسد از احوالم
گمانش رستم زالم خرد کالای ارزنده

سخن از مرغ می‌راند، به سوی ماهی‌ام خواند
و شاید حاتمم داند که دارد خرج پاینده

حدیث قسط در دستم به معده غله را بستم
ز شادی جهان رستم چه دانی حال گوینده

الا ای یار دیرینه که داری جنگ پیشینه
وجودی ضد شومینه بکش بر دو تو این دنده

بیا ای مهربان یاور تویی بر عالمی داور
نمایم بنده این باور که زر تنهاست شوینده

چه گویم من به جد خود، نیم واقف به حد خود
همین گویم ز قد خود که ایلی می‌کند خنده

امان از عمر بی ارزش چه می‌گویی تو از ورزش
تمام صیغه‌ها لرزش در این اوضاع لغزنده

دریغا دیر فهمیدم به خود افسار پیچیدم
دو صد ای کاش ریسیدم نمودم عشق را رنده

کارمندنامه

چو یادی می‌کنم گفتار رستم
به شیرین کاری و رفتار رستم

یقیناً باعثش حتماً غذا بود
به گوری او نهارش را رضا بود

منم گر گوشت سیری آیدم دست
هراسی کی کنم از دیو بد مست

چنان کوبم سرش را با لگد نیز
که آید او به تعظیمم سر میز

ولی وقتی سخن از نان خالی است
بدان که حرف‌ها هم ماست مالی است

نه رستم بوده و نه من پلنگم
خدا داند من بیچاره لنگم

که از این برج تا آن برج بعدی
چه رنجی که ندارد کارمندی

فقط دلخوش به برجی که سر آید
اگرچه جان حضرت هم در آید

نمی‌داند کجا باید گریزد
که آبی از سر و رویش نریزد

سربندی نامه

غم سربندی و باد زمستان
یلی خواهم همی از زابلستان

که تا بار غمم را بار بندد
به جسم و جان خویشش خار بندد

از آب گل مداماً نوش دارد
حدیث رنج را در گوش دارد

چه گویم من دگر از آن خط و خال
به جای خود نهادم رستم زال

به خان اولی میخش نبودی
به خان دومی دندان بسودی

به خان سومی آمد حلب پیش
فتاده رستم بیچاره تشویش

کناری گرز خود را درفکنده
به خاری بر زمین او سرفکنده

که ای تو حل مشکل کوه قافم
رسیده درد سربندی به نافم

به خان چهارمی گر پا گذارم
همی‌دانم جوانی جا گذارم

به خان پنجمی گر پیش بردم
یقیناً آبروی خویش بردم

و اما ششمی چون چاره سازم
ز ساز و برگ خود چی پاره سازم

و شاید هم فروشم رخش خود را
حماری برنشانم نقش خود را

گمانم سوی توران در شدن به
از ایرانی و ایران در شدن به

من آن رستم نیم در زابلستان
مکن باور حدیث جنگ دستان

کجا رستم حذر از شیر کرده
تهمتن جملگی بر تیر کرده

ولی جانم سخن از مزد دست است
گمان من که این نجار مست است

همان بهتر که سربندی نباشد
تهمتن در کمربندی نباشد

تهمتن این بگفت و شد فراری
پی‌اش هم رفت آن رخشش به زاری

مریضی نامه

چو برهم ریخت تنظیمات ماضی
روم گریان و نالان پیش قاضی

بگویم دید و متراژم خراب است
همه تخمین بنده روی آب است

اگر پا را نهم بر نردبانی
چو کوری که رود در آسمانی

و یا گر در مسیرم هست رودی
نخواهم بردن از افکار سودی

چه تهمت‌ها که نشنیدم ز خویشان
دریغ از اسم خویشان روی میشان

خدا دانای کل حال ما بود
اگر با خود ضرر داریم یا سود