نامه های پست نشده 36

تازگی‌ها از دیدن خودم در آینه وحشت می‌کنم؛ انگار به غریبه‌ای می‌نگرم. غریبه‌ای که به هیچ عنوان قابل اعتماد نیست و همین موضوع باعث هراس من می‌شود. نمی‌دانم تا کجا، یا چقدر، می‌توان به خویش اعتماد کرد. چون شرایطِ مختلف باعث زاده‌شدنِ افکارِ جدید خواهد شد و به نظرم اعتماد کردن به این «خویشتن» جزو حماقت‌های بزرگ است؛ چون انسان آسیب‌پذیر است. از تجربه‌های گذشته و آرزوهای آینده تأثیر می‌گیرد، و همین است که شناختنِ او دشوار می‌شود؛ پس همیشه باید با زیرکیِ زیاد مواظبش بود، چون احتمالِ جا گذاشتنِ آدم در سرِ هر پیچ وجود دارد. انسان موجودی است نقشه‌کش و غیرقابل‌شناخت.

صدای همسایه‌ای را که به‌تازگی ساکن شده بود می‌شنیدم؛ داد و بیدادی که با ناله‌ی دخترِ کوچک‌تر همراهی می‌شد. پرسش‌هایی که همه گویای یک انتخابِ اشتباه بود، و کودکِ بیچاره قربانیِ همان اشتباه. حماقتی که بی‌شک هزینه‌اش گریبانگیرِ دخترِ کوچک شده بود. زن—که نمی‌دانستم مشکلش بزرگ‌تر از این حرف‌هاست—با فریاد، خودش را تخلیه می‌کرد. کودک را در بغل می‌فشرد؛ اما افسوس که همان دستِ مادری، چشمش را کور کرده بود: نمی‌توانست زخم را ببیند، نمی‌توانست دردِ کودک را بفهمد. و افسوس که روابطِ پوسیده‌ی اجتماعی، مصیبتی بزرگ می‌سازد. بیچاره کودکانی که همچنان فرسوده می‌شوند، بی‌جوانه و دریغ.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *