صبح که برای قدم زدن میرفتم، میدیدم که از رو به رویش به روی میکشند، ببخشم، یک مقدار احساس مرموزی میگرفت که باعث دقت من شد. خوب که نگاهش کردم دیدم قسمتهایی از پوزهاش از بین رفته، آنچه داشتند معلوم بود. و نشان از درگیری شدیدی میداد، درگیری که پای این خلیفه حتماً در آن نزاع احساس میشد و به راستی که چقدر لفت خلیفی آزارم میداد، نمیدانم، بیچارهها که میتوانند از دستآدم شکایت کنند. انسان که هیچ امتیازی برای هیچ حیوانی قائل نخواهد شد، و اشتباههای تمام جهان قدرتِ سیر کردنش را نخواهد داشت و تنها خاک گور است که میتواند یا آرام کند.
از دور که میدیدی خیلی بزرگ مینمود یا از روی شنیدهها تجسمش مشکل بود. اما به نظر اینطور میآمد که انگار در ذهنش سنگینی آنها، توانایی رسیدن، و بهراستی چه چیز به دست خودش را میشود؟ و بالاخره، وقتی چیزی را به دست خودش میکشید، آنقدر که شایسته بود، بدان دست مییافت، و در عین حال با کسانی که از بیتفاوتیهای خود میگفتند، احساس دلسوزی میکرد و به این نتیجه میرسیدم که او مانند ما است، یا بهتر بگویم، زخمها و دغدغههای او هم شبیه ماست و گاهی میخواهد از آنچه که بر او گذشته است، چیزی از همهمه را از یاد ببرد. و وقتی فکر میکردم، میدیدم که همه از همان جنساند.
مردم آنگاه عجیبیاند که در وصفشان بخواهی و با قویترین تسکوبها توانایی رصد کردنشان را نخواهی داشت، و بهراستی که سیاه چالههای مخوفی با خود به همراه میآوردند، و کودکی مردم سیاههای بزرگ را تعقیب خواهد کرد. و چون سیاه چالهای تمامِ شخصیت آنان را خواهد بلعید.
او سرپرست بیکسی بود، و بسیار به مردم سخن میگفت زیرا کودکیهای بسیار پرچالش را سپری کرده بود. هنگامی از او مورد تحقیر و دور و برهایش قرار میگرفت، این حوادث را به لبخند میسپرد و برایشان میخندید. و در پسِ آن، با تمامِ شخصیت او را به سخره میگرفتند. با وجود این، میخواست که خوب به زهد و روزگار خود برگردد و از همین رو همیشه در خود آغوش میگرفت. من گمان میکردم که چرا بهجای نفاق، به آدمی صدمه میزنند؟ مگر چه چیزی از آدمی کم میشود؟
